تبليغاتX
تبليغات رايگان X
صلوات کلید حل مشکلات

 

زنی شفای پسر کور و کر خود را از حضرت رسول(ص) خواست.آن

 

حضرت فرمود : برو بر من بسیار صلوات بفرست. آ« زن هم بر هر

 

قدمی که برمیداشت یک صلوات می فرستاد . چون به خانه رسید ٬ پسر

 

 او سالم شد . نزد حضرت برگشت وسلامتی پسرش را به آن حضرت

 

گفت.حاضرین شاد شدند. جبرئیل نازل شد و گفت : خداوند می فرماید :

 

چنانچه اعضای این پسر را به برکت صلوات بر تو و آل تو شفا دادم ٬

 

روز قیامت نیز به برکت صلوات بر تو ٬ گناهان امت را می بخشم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:15  توسط امین  | 

 

 

یکی از زهاد پانصد درهم بدهکار بود ٬ حضرت رسول اکرم (ص) را

 

در خواب دید که به او فرمود : به نزد ابوالحسن کسائی برو ٬ او از

 

مشاهیر نیشابور است و هر سال ده هزار برهنه را لباس می پوشاند و به

 

او بگو : رسول خدا به تو سلام می رساند و می فرماید : پانصد درهم

 

قرض مرا ادا کن. اگر از تو نشان صدق را خواست٬ بگو نشانی آن است

 

که هر شب صد بار بر آن حضرت صلوات می فرستادی و دو شب است

 

فراموش کرده ای .

 

 

زاهد نزد ابوالحسن رفت و خواب را ذکر کرد. ابوالحسن چندان التفات

 

نکرد.زاهد گفت: مرا رسول خدا به نزد تو فرستاده و چنین نشانی داده

 

است . چون نشانی را گفت ٬ ابوالحسن کسائی خود را از تخت فرو

 

انداخت و خداوند را سجده کرد و گفت : این سری بود میان من و خدا که

 

هیچ آفریده ای از آن خبر نداشت و اتفاقاً دو شب است به این ذکر توفیق

 

نیافته ام. پس فرمود تا 2500 درهم به آن زاهد دادند و گفت هزار درهم

 

برای بشارت که از آن حضرت به من آوردی و هزار درهم دیگرش

 

پاداش قدم تو که نزد من آمدی و پانصد درهم دیگر محض اطاعت فرمان

 

حضرت رسول خدا بوده و از آن شخص درخواست نمود که هرگاه تو را

 

احتیاجی باشد باز به سوی من آیی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:15  توسط امین  | 

 

دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم

بی یاد علی اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست

دامان علی اگر نگیرم چه کنم

 چه روز مبارکی ...!

این عید و به همه تبریک می گم مخصوصا به سیدای عزیز

می خوام یه متنی بنویسم که خودم عاشقشم :

 

به نام خداوند بخشاینده ی مهربان

کودک نجوا کرد: خدایا ! با من حرف بزن .

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید

پس کدوک فریاد زد : خدایا ! با من حرف بزن .

رعد در آسمان پیچید اما کدوک گوش نداد .

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت :

خدایا ! بگذار ببینمت .

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.

کدوک فریاد زد : خدایا ! معجزه ای به من نشان بده .

و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید.

کودک با نا امیدی گریست :

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.

بنا بر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت ...

یا علی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:45  توسط امین  |